عجب مهتاب بی تابی! دوست دارم تا خود صبح ستاره بگيرم . قلابم رو به آسمون بندازم و تور ستاره گيریم رو تو ساحل ابرا بگسترونم . هر چی ستاره جمع کردم ميون تو و ماه و خودم قسمت می کنيم . خورده ستاره ها هم مال من . می خوام فردا یه معجونی بسازم از ستاره و صبح و بارون . لاجرعه سر بکش تا فردا شب تو باشی که قايقت رو به آسمون میندازی . اينجا تو قاب پنجره منتظرت می مونم . پاروها رو فراموش نکنی .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در سه شنبه دوازدهم آبان 1388
|
امشب یه جوریه ... یه جور عجیبی آروم ... انگار که نشسته باشی تو یه کافه ، کوچیک و خلوت ، ته دنیا ... شیر قهوه ت رو آروم آروم هم بزنی و از پنجره بیرون رو نگاه کنی ... سبزی برگ های شمعدونی لب پنجره ، نگاهتو خیس کنه ... فنجون بزرگ سفالی رو بی اونکه از پنجره چشم برداری ، به لب هات نزدیک کنی و بوی ناب قهوه گیجت کنه ... یواش یواش قهوه رو مزه مزه کنی و بذاری تلخی و داغیش ، لرد ببنده روی لب هات و گم بشی . شاید تو وزش نسیم ... شاید تو جریان سیال یه ترانه ... شاید هم تو آغوش یه خاطره
|+| نوشته شده توسط
مسعود در چهارشنبه ششم آبان 1388
|