تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






 

 

حالا که اينجوريه، منم قلم مو و بومو برمی دارم و یه کلبه می کشم. میام ديوارا و سقفشو عايق ضد دل گرفتگی می کنم... برای هر ديوار کلبه م یه پنجره می کشم رو به ماه. آسمون بالای کلبه مو رنگ سورمه ای می زنم بعدشم پرش می کنم از ستاره های اميد، ستاره هايی که فقط کافيه دستتو دراز کنی تا بچينيشون... بعد یه ماهِ هميشه کامل وسط اون می ذارم. نور مهتاب کلبه مو روشن می کنه و بهش  گرمايی می ده، گرمتر از محبت خيلی دلها... جلوی کلبه یه  رودی می کشم که آبی داره زلال تر از دلِ خيلی آدما، آرومتر از هر آرامشی... دور تا دور کلبه مو پر می کنم از درختایِ هميشه پائيز با برگهای شادِ زرد و قرمز و سبز و نارنجی و بالای هر درخت یه آشيونه ی پرنده می کشم برای جفتهای عاشق... و در آخر، خودمو می کشم شاد، راضی، آروم و پر از لبخند. ديگه چی؟ فعلا هيچی. همه چی دارم. گوشه ای مالِ خود خودم. گوشه ی کامل ِ مخفیِ خودم... بعدا اگه دلم چيزی خواست، فقط کافيه قلم مو رو بردارم و ..........

 

 

                                       

                                     



|+| نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه پنجم آذر 1388  |

 

داره بارون مياد . نفس خنکی رو که ميره تو ريه هات دوست داری . با اومدن بارون يه آرامشی روحت رو پر کرده کم سابقه و دوست داشتنیِ . پشت يه چراغ قرمز طولانی گير کردی . بر عکس هميشه ، نه عجله داری ،نه از اين وضعيت عصبانی . نوای Leonard Cohen يه جورايی ميره تو اعماق روحت . به يه صلح با تمام دنيا دست پيدا کردی . به موسيقی گوش ميکنی ، بارون رو بو ميکنی و به عابرهايی که از جلوت مي گذرن و هر کدوم غرق در دنيای خودشونن ، خيره ميشی . يه دفعه ، تصوير آدمها، جلوت محو ميشه و فقط قطره های بارون رو مي بينی که مي ريزن پايين .. پايين .. پايين ...
وقتی به خودت ميای ، ديگه اون خودِ چند لحظه قبل نيستی ، تو همين چند لحظه کوتاه ، انگار بارون هرچی گرد و خاک درونت بوده رو شسته و برده . سبک شدی . چه حس قشنگی ، حتی اگه برای يه روز باشه !!

 

                                       

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |

 

بالا بالای صفحه