تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  مهربوني ؟

خاطره اي كه من هيچ وقت يادم نمياد ولي هميشه بابام برام تعريفش مي كنه اينه كه :

از قرار معلوم من بچگي هام كتك خورم ملس بوده و وقتي 4 سالم بوده ظاهراً يه بار كه از بچه ها كتك خوردم گريه كنان اومدم پيش بابام و بابام هم بهم گفته كه خوب تو هم بزنشون . من هم با همون لحن بچه گونه گفتم كه آخه دردشون مياد !!!

يادمه هميشه بچه كه بودم با دختر خالم كل كل داشتم . هميشه اون چنگ مي زد و جيغ مي كشيد ولي من هيچوقت دلم نميومد بزنمش . هميشه به خودم ميگفتم عيب نداره گناه داره .

بزرگتر كه شدم با ورود به مدرسه توي كلاس خيلي اذيت مي شدم . سر جا . سر صف . سر نمره .

يواش يواش ياد گرفتم كه بايد جلوي كسي كه زور مي گه ايستاد . ولي اين كافي نبود . بايد اوني رو كه زور مي گه ، زد . خلاصه جامعه به من ياد داد كه نبايد مهربون باشم . نبايد دلم بسوزه . البته اين اواخر تو دانشگاهم چند بار چوب دلسوزي هامو خوردم . خلاصه كه هر وقت بابام اون خاطره رو تعريف مي كنه به اين فكر مي كنم كه چرا بايد من عوض بشم ؟ چرا نبايد همه آدما دلشون براي هم بسوزه ؟

چرا نبايد قبل از اينكه كسي رو بزني به اين فكر كني كه شايد دردش بياد ؟!

چرا نبايد قبل از دزدي دلت براي طرف بسوزه و بگي حتما خودش اون پول يا وسيله رو لازم داره ؟

چرا نبايد ... ؟

دنيا بهشت مي شد اگه آدما دلشون واقعاً براي همديگه مي سوخت .

ولي افسوس كه ما دلمون براي خودمون هم نمي سوزه چه برسه براي بقيه !!!    

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |

  شروع دوباره
دوستان خوبم سلام.متاسفانه هر دوتا وبم رو هک کردن.

www.the-missing-piece.blogfa.com

www.moreloving-than-love.blogfa.com

راستش نمی خواستم دیگه ادامه بدم ولی هر کاری کردم نتونستم . فکر نمی کردم تا این حد به شما ها وابسته باشم. هنوزم در مورد نوشتن تردید دارم . نمی دونم می تونم از نو شروع کنم یا نه ؟ از پسش بر میام یا نه؟ به هر حال موقتا این وبلاگ رو اداره می کنم اگه هم دیدم نمی تونم که هیچ.

ولی قول می دم چه وبلاگ داشته باشم چه نداشته باشم به همه شما سر بزنم.چون واقعا نمی تونم هیچ کدوم از شما و محبت هاتون رو فراموش کنم.در کمترین زمان ممکن هم همه رو لینک می کنم.

تا پست بعدی خدا نگهدار.



|+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |

 

بالا بالای صفحه