تقدیم به فرشته های مهربون زندگیم : خواهر گلم فریبا - خاله عزیزم فرشیده - عموی مهربونم سعید و داداش های گلم کیانوش و امید
وهمه دوستان خوبم که منو شرمنده محبتشون کردند .
تنها یه قلم ، یه کاغذ ، یه میز چوبی ، یه کتاب شعر ، یه لیوان قهوه داغ ، یه نوای دل انگیز ، یه پنجره چهارگوش ، یه پرده سفید ، یه درخت ، یه پرنده یه آسمون آبی که به پنجره ام می نگرد ، همه این ها کافیه تا قلبمم همراهیم کنه وبگم آنچه می خواهم : دوستای گلم ، فرشته های مهربونم تک تک شمارا عاشقونه دوست دارم .
باورم کن . این بار دیگه با غرور روبروت می ایستم ، تو چشمات نگاه می کنم ، دستت رو تو دستم می گیرم و فکرم رو از هر چی غیر از تو خالی می کنم . اونوقت اگه رمقی تو حنجرم باشه ، دلمو به دریا می زنم و در گوشت نجوا می کنم : دوستت دارم .
ای ابر ببار . ببار به دل من و این زمین سنگی . ببار به دل سنگی این مردم تا بلکه کمی نرمتر بشه . چه باکی دارم از خیس شدن . شرم نکن ! ببار به این دنیای غبار گرفته ، که سنگدل ها هر وقت که بخوان می تونند به زیر چترها و سقف خونه هاشون پناه ببرن . ولی من چی بگم ، که از بارون دلم به هیچ چیز و هیچ کسی جز قطره ی زلال اشکم نمی تونم پناه ببرم ...
|+| نوشته شده توسط
مسعود در جمعه نوزدهم بهمن 1386
|
دوباره تمام کاغذ پاره ها ، تموم دست نوشته هام رو ریختم بیرون . دورم رو پر از چیزایی کردم که هر کدومش یاد آور یه خاطره س . تلخ یا شیرین فرقی نمی کنه . حالا دیگه جزیی از رگ و پوست و خونم شده . باید تنها بشی تا بفهمی چی می گم . باید میون بی خیالی و عاشقی ، میون در جا زدن و دل رو به دریا زدن ، میون موندن و گندیدن یا رفتن و جاری بودن و زنده بودن ، میون خمودی و مردگی یا حرکت یکی رو انتخاب کنی . باید به فطرتت ، به دلت ، به وجدانت جواب مثبت بدی . خیلی هم راحت نیست . بعضی وقتا عذاب آوره . تحملش سخته ولی مجبوری وگرنه از خودت بدت میاد ، وگرنه بوی تعفنت آزارت می ده . آره . باید هزینه اش رو هم بدی . ولی چاره چیه باید رفت ... باید بهش رسیده باشی تا بفهمی چی می گم . اونوقته که بعضی وقتا خیالاتی میشی . بچه میشی ، دلت می خوادهمه دنیا همون احساس تو رو داشته باشن ، درکت کنن ، بفهمنت ، همراهت باشن . ولی خوب همیشه که اینطوری نیست . بهتره بگم اکثر وقتا اینطوری نیست . اونجاست که دلت می شکنه . مخصوصاً اگه عزیزی داشته باشی که نتونی راضیش کنی ، نتونی مجابش کنی ، دلت هم نخواد زیاد اصرار کنی ، نخوای نظرت رو بهش تحمیل کنی . آخه تو اونو دوست داری به خاطر خودش نه به خاطر خودت و این فرق میون خودخواهی و دیگر خواهی است . فرق میون عاشق بودن و هوسران بودن ! و تو دلت می خواد عاشق باشی ، پاک ، بی آلایش . پس دلگیر نشو . این همون هزینه ایه که باید بدی !
بی گناهی ، کم گناهی نیست در دیوان عشقیوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است ...
|+| نوشته شده توسط
مسعود در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
|
امشب یه جوریه ... یه جور عجیبی آروم ... انگار که نشسته باشی تو یه کافه ، کوچیک و خلوت، ته دنیا ... شیر قهوه ت رو آروم آروم هم بزنی و از پنجره بیرون رو نگاه کنی ... سبزی برگ های شمعدونی لب پنجره ، نگاهتو خیس کنه ... فنجون بزرگ سفالی رو بی اونکه از پنجره چشم برداری ، به لب هات نزدیک کنی و بوی ناب قهوه گیجت کنه ... یواش یواش قهوه رو مزه مزه کنی و بذاری تلخی و داغیش ، لرد ببنده روی لب هات و گم بشی . شاید تو وزش نسیم ... شاید تو جریان سیال یه ترانه ... شاید هم تو آغوش یه خاطره ...
|+| نوشته شده توسط
مسعود در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
|
بعضی وقتا فکر می کنم چرا اصرار داریم گل های توی باغچه یا باغمون رو بچینیم و بذاریمشون تو گلدون خونمون ؟ بارها شده شاهد مرگ گلی بودیم یا حتی خودمون کشتیمش ، با اینکه می دونیم گل تا وقتی تو خاک خودشه زیباییش همه رو به وجد میاره و عطرش رو هم از کسی دریغ نمی کنه ولی اینو باور نداریم . به بهونه خاک غنی تر ، آب گواراتر یا حتی گلدون زیباتر و بعضی وقتا هم عشق سرشارمون ، گل زیبا رو از ساقش جدا می کنیم ( حتی اگه برای دفاع از زندگیش خار هم داشته باشه به زور تیغ خارهاشو جدا می کنیم ) کمرش رو قطع می کنیم و با خودمون می بریمش می ذاریمش توی یه گلدون گرون قیمت گوشه اتاقمون که فقط برای خودمون باشه ( چون دوستش داریم و می خواهیم ازش محافظت کنیم !!! ) . دوست داریم عطرش فقط خودمونو سرمست کنه ، زیباییش رو غریبه ها نبینن ، به روی کس دیگه یی لبخند نزنه و سنگ صبور بقیه نباشه ، گو اینکه دوری از سرزمینش و بقیه گل ها اونو به سمت مرگ تدریجی سوق بده . غافل می شیم از اینکه گل شادابمون دیگه کم کم داره عطرشو از دست می ده ، پوست صورتش داره چروک می خوره ، دیگه سر مستی نداره . شاید هنوز رنگی از زیبایی به رخسارش باقی مونده باشه . شاید دیگه خار های تیزش مزاحم لمس تنش نباشن ولی دیگه تنش عطر بهار رو نداره . دیگه لبخندی روی لباش نقش نبسته یا اگه بسته باشه طعم تلخش پنهون نشدنیه . آخه دیگه روحی نداره ، هستیش رو ازش گرفتن . در آخرین لحظات عمرشم سرش رو به سمت سرزمین اصلیش و دوستای خوب قدیمیش می چرخونه و وداع آخر رو می کنه و روحش بدنش رو ترک می کنه .
تازه بعد از اینکه گلمون پژمرد و رنگشم دیگه به سمت تیرگی رفت از توی آب درش میاریم و برای اثبات عشقمون !!! جسدبی جونش رو می ذاریم لای برگ های دفتر خاطراتمون . آخر سر هم دلمون رو به این خوش می کنیم که بالاخره مال خودم شد . کسی زیباییشو ندید ، و کسی دیگه نتونست همراه شبنماش گریه کنه و باهاش حرفی از دلتنگی هاش بزنه و دیگه عطرش همه رهگذر ها رو سرمست نکرد و لبخندی هم رد و بدل نشد . جسد تیره رنگ و خشکیدش سال ها بین برگ های دفتر زندانی می مونه تا اینکه پودر بشه ...
|+| نوشته شده توسط
مسعود در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
|
هر روز صبح چوپان مهربون من رو با كلي گوسفند ديگه دسته جمعي مي بره گردش بعداونجا علف مي خورم و وقتي هم سير شدم توي دشت بزرگ مي دوم و فرياد مي زنم بع ! بعد عاشق يه گوسفند ديگه مي شم و آزاد همون جا از سر و كول هم بالا مي ريم . چوپان مهربون هم برامون ني مي زنه و ما هم آواز مي خونيم بعععع ! اونوقت منم در عوض زحمت هاي چوپان مهربون بهش شير مي دم و وقتي بچه كوچيكش نوازشم مي كنه براش مي خونم بع بع بع بع ! شب كه مي شه كنار كلي ببعي ديگه مي خوابم و در حالي كه خواب دشت هاي سر سبز مي بينم خودم رو به گرماي بدن يه گوسفند ديگه مي چسبونم و آروم زمزمه مي كنم بعع ! من خيلي خوشبختم واسه همينم از شادي سرود بعع بعع راه مي ندازم و سرم رو بالا مي گيرم چون هيچ كدوم از اعضاي بدنم زير خاك نمي ره . تازه در آخرين لحظات زندگيم هم كه چاقوي قصاب روي گردنمه فرياد مي زنم بععععععععع بععععععععععع . نه از روي ترس بلكه از خوشحالي اينكه يه بچه بدنم رو مي خوره و مي گه
به به !!!
|+| نوشته شده توسط
مسعود در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
|