تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  فرشته های زندگیم

تقدیم به فرشته های مهربون زندگیم : خواهر گلم فریبا - خاله عزیزم فرشیده - عموی مهربونم سعید و داداش های گلم کیانوش و امید

وهمه دوستان خوبم که منو شرمنده محبتشون کردند .

 

تنها یه قلم ، یه کاغذ ، یه میز چوبی ، یه کتاب شعر ، یه لیوان قهوه داغ ، یه نوای دل انگیز ، یه پنجره چهارگوش ، یه پرده سفید ، یه درخت ، یه پرنده یه آسمون آبی که به پنجره ام می نگرد ، همه این ها کافیه تا قلبمم همراهیم کنه وبگم آنچه می خواهم : دوستای گلم ، فرشته های مهربونم تک تک شمارا عاشقونه دوست دارم .

 آره راسته این درسته ، دست من دست کنیزه

شما صاحب اختیارید ، دست هاتون برام عزیزه

شما معصوم و صبورید ، شما انگار خود نورید

همه جا هستید و نیستید ، همیشه فقط یه جورید

می دونم جسارته اسم شما رو بیارم

اگه گستاخی نباشه دست هاتونو دوست دارم

اگه گستاخی نباشه نفس هام مال شما

تا چشام می بینه مثل سایه دنبال شما

شما عشق لایزالید شما ذات بی زوالید

شما حاضر شما غایب ، شما ممکن و محالید

شما رمز شعر حافظ شما راز هر قصیده

شما شعری نسروده شما طرحی نکشیده

شما صاحب یقینید شما گردش زمینید

شما علت شما مقصود شما پاکیزه ترینید

شما پیدا شما نایاب شما اول شما آخر

شما بیداری هر خواب

من کنیزم شما سرور شما از ستاره بیشتر

شما مومن شما صوفی شما درویش و قلندر

دستی انگار شما رو از آسمون فرستاده

هر چی هست ، بد بودنو به دست هاتون یاد نداده

قصه ی من قصه ی خیز پلنگ سمت ماه

برای چشم کنیز خواب یه سرور زیاده

شما از جنس سپیده شما ابریشم شعرید

شما علت نخستین خلقت مبهم شعرید

شما بهترین شبانید شما قدیس و فرشته

کاشف حرف و صدایید کاشف خط و نوشته

چه تماشایی دست های شفا بخش شما

چشمای بسته ی این خسته کنیز و وا کنه

این یه میلاد دوباره س متبرک و عزیز

وقتی سرور ، منو با اسم کوچیک صدا کنه

کاش می شد رخت شما رو بو کنم

کفش و از پای شما در بیارم

پشت در کفش شما رو جفت کنم

پایین پای شما سر بذارم

 

 

برادرها و خواهر های گل و دوست داشتنیم : ( سعید هدایتی - راحیل – سحر – سعیده – فاطمه – علی – گلی – رها – نیایش – شاپرک – آزاده – سعید – سمیه – فرزانه – نسیم – شکوفه – یاسمین و منادی مهر – شبنم – لیلا – صبا – نیناز – دختر دایی پسر عمه – مریم – قاصدک تنهایی – محمدرضا پارسا – باران – تینا – نگار -  مینا – ندا – رضا – سمانه – بابک – تنها – نیکو -  آیناز – ستاره – ستاره عشق –  عاشق تنهایی – ودختری که آفتاب را دید . )      

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه بیستم بهمن 1386  |

  دوستت دارم

باورم کن . این بار دیگه با غرور روبروت می ایستم ، تو چشمات نگاه می کنم ، دستت رو تو دستم می گیرم و فکرم رو از هر چی غیر از تو خالی می کنم . اونوقت اگه رمقی تو حنجرم باشه ، دلمو به دریا می زنم و در گوشت نجوا می کنم : دوستت دارم .

ای ابر ببار . ببار به دل من و این زمین سنگی . ببار به دل سنگی این مردم تا بلکه کمی نرمتر بشه . چه باکی دارم از خیس شدن . شرم نکن ! ببار به این دنیای غبار گرفته ، که سنگدل ها هر وقت که بخوان می تونند به زیر چترها و سقف خونه هاشون پناه ببرن . ولی من چی بگم ، که از بارون دلم به هیچ چیز و هیچ کسی جز قطره ی زلال اشکم نمی تونم پناه ببرم ...  

 

 

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |

  ...

دوباره تمام کاغذ پاره ها ، تموم دست نوشته هام رو ریختم بیرون . دورم رو پر از چیزایی کردم که هر کدومش یاد آور یه خاطره س . تلخ یا شیرین فرقی نمی کنه . حالا دیگه جزیی از رگ و پوست و خونم شده . باید تنها بشی تا بفهمی چی می گم . باید میون بی خیالی و عاشقی ، میون در جا زدن و دل رو به دریا زدن ، میون موندن و گندیدن یا رفتن و جاری بودن و زنده بودن ، میون خمودی و مردگی یا حرکت یکی رو انتخاب کنی . باید به فطرتت ، به دلت ، به وجدانت جواب مثبت بدی . خیلی هم راحت نیست . بعضی وقتا عذاب آوره . تحملش سخته ولی مجبوری وگرنه از خودت بدت میاد ، وگرنه بوی تعفنت آزارت می ده . آره . باید هزینه اش رو هم بدی . ولی چاره چیه باید رفت ... باید بهش رسیده باشی تا بفهمی چی می گم . اونوقته که بعضی وقتا خیالاتی میشی . بچه میشی ، دلت می خوادهمه دنیا همون احساس تو رو داشته باشن ، درکت کنن ، بفهمنت ، همراهت باشن . ولی خوب همیشه که اینطوری نیست . بهتره بگم اکثر وقتا اینطوری نیست . اونجاست که دلت می شکنه . مخصوصاً اگه عزیزی داشته باشی که نتونی راضیش کنی ، نتونی مجابش کنی ، دلت هم نخواد زیاد اصرار کنی ، نخوای نظرت رو بهش تحمیل کنی . آخه تو اونو دوست داری به خاطر خودش نه به خاطر خودت و این فرق میون خودخواهی و دیگر خواهی است . فرق میون عاشق بودن و هوسران بودن ! و تو دلت می خواد عاشق باشی ، پاک ، بی آلایش . پس دلگیر نشو . این همون هزینه ایه که باید بدی !

 

بی گناهی ، کم گناهی نیست در دیوان عشق     یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است ...   

 

 

              

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |

  یه تصویر تو یه قاب آهنی

امشب یه جوریه ... یه جور عجیبی آروم ... انگار که نشسته باشی تو یه کافه ، کوچیک و خلوت  ، ته دنیا ... شیر قهوه ت رو آروم آروم هم بزنی و از پنجره بیرون رو نگاه کنی ... سبزی برگ های شمعدونی لب پنجره ، نگاهتو خیس کنه ... فنجون بزرگ سفالی رو بی اونکه از پنجره چشم برداری ، به لب هات نزدیک کنی و بوی ناب قهوه گیجت کنه ... یواش یواش قهوه رو مزه مزه کنی و بذاری تلخی و داغیش ، لرد ببنده روی لب هات و گم بشی . شاید تو وزش نسیم ... شاید تو جریان سیال یه ترانه ... شاید هم تو آغوش یه خاطره ...

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |

  مرگ یک گل

بعضی وقتا فکر می کنم چرا اصرار داریم گل های توی باغچه یا باغمون رو بچینیم و بذاریمشون تو گلدون خونمون ؟ بارها شده شاهد مرگ گلی بودیم یا حتی خودمون کشتیمش ، با اینکه می دونیم گل تا وقتی تو خاک خودشه زیباییش همه رو به وجد میاره و عطرش رو هم از کسی دریغ نمی کنه ولی اینو باور نداریم . به بهونه خاک غنی تر ، آب گواراتر یا حتی گلدون زیباتر و بعضی وقتا هم عشق سرشارمون ، گل زیبا رو از ساقش جدا می کنیم ( حتی اگه برای دفاع از زندگیش خار هم داشته باشه به زور تیغ خارهاشو جدا می کنیم ) کمرش رو قطع می کنیم و با خودمون می بریمش می ذاریمش توی یه گلدون گرون قیمت گوشه اتاقمون که فقط برای خودمون باشه ( چون دوستش داریم و می خواهیم ازش محافظت کنیم !!! ) . دوست داریم عطرش فقط خودمونو سرمست کنه ، زیباییش رو غریبه ها نبینن ، به روی کس دیگه یی لبخند نزنه و سنگ صبور بقیه نباشه ، گو اینکه دوری از سرزمینش و بقیه گل ها اونو به سمت مرگ تدریجی سوق بده . غافل می شیم از اینکه گل شادابمون دیگه کم کم داره عطرشو از دست می ده ، پوست صورتش داره چروک می خوره ، دیگه سر مستی نداره . شاید هنوز رنگی از زیبایی به رخسارش باقی مونده باشه . شاید دیگه خار های تیزش مزاحم لمس تنش نباشن ولی دیگه تنش عطر بهار رو نداره . دیگه لبخندی روی لباش نقش نبسته یا اگه بسته باشه طعم تلخش پنهون نشدنیه . آخه دیگه روحی نداره ، هستیش رو ازش گرفتن . در آخرین لحظات عمرشم سرش رو به سمت سرزمین اصلیش و دوستای خوب قدیمیش می چرخونه و وداع آخر رو می کنه و روحش بدنش رو ترک می کنه .

تازه بعد از اینکه گلمون پژمرد و رنگشم دیگه به سمت تیرگی رفت از توی آب درش میاریم و برای اثبات عشقمون !!! جسد  بی جونش رو می ذاریم لای برگ های دفتر خاطراتمون . آخر سر هم دلمون رو به این خوش می کنیم که بالاخره مال خودم شد . کسی زیباییشو ندید ، و کسی دیگه نتونست همراه شبنماش گریه کنه و باهاش حرفی از دلتنگی هاش بزنه و دیگه عطرش همه رهگذر ها رو سرمست نکرد و لبخندی هم رد و بدل نشد . جسد تیره رنگ و خشکیدش سال ها بین برگ های دفتر زندانی می مونه تا اینکه پودر بشه ...  

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |

  زندگی شیرین یک گوسفند !!!

هر روز صبح چوپان مهربون من رو با كلي گوسفند ديگه دسته جمعي مي بره گردش بعد  اونجا علف مي خورم و وقتي هم سير شدم توي دشت بزرگ مي دوم و فرياد مي زنم بع ! بعد عاشق يه گوسفند ديگه مي شم و آزاد همون جا از سر و كول هم بالا مي ريم . چوپان مهربون هم برامون ني مي زنه و ما هم آواز مي خونيم بعععع ! اونوقت منم در عوض زحمت هاي چوپان مهربون بهش شير مي دم و وقتي بچه كوچيكش نوازشم مي كنه براش مي خونم بع بع بع بع ! شب كه مي شه كنار كلي ببعي ديگه مي خوابم و در حالي كه خواب دشت هاي سر سبز مي بينم خودم رو به گرماي بدن يه گوسفند ديگه مي چسبونم و آروم زمزمه مي كنم بعع ! من خيلي خوشبختم واسه همينم از شادي سرود بعع بعع راه مي ندازم و سرم رو بالا مي گيرم چون هيچ كدوم از اعضاي بدنم زير خاك نمي ره . تازه در آخرين لحظات زندگيم هم كه چاقوي قصاب روي گردنمه فرياد مي زنم بععععععععع بععععععععععع . نه از روي ترس بلكه از خوشحالي اينكه يه بچه بدنم رو مي خوره و مي گه

به به !!!

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |

 

بالا بالای صفحه