تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  دنیای من

خودت باشی و نسیم باشه و صدای آواز پر نشاط مرد رفتگر که از بیرون پنجره اتاق ترانه کردی می خونه ...

دنیای من کوچیکه .مدتیه که به این کوچیکی عمیق خو کردم و هر چی در اون میابم گرچه به وسعت سال های پیش نیست اما خیلی عمیق تره . گاهی اینقدر عمیق که با بهت بهش نگاه می کنم . انگار می ترسم که غرق بشم . حال بیمار دم مرگی رو دارم که هر دم از زندگی براش یه چیز نوبرانه س . چند روزیه تو این برزخ سر می کنم . برزخ بین دنیای حقیقی و حقیقی تر . اول دست و پا می زدم و تلاش می کردم ولی حالا روز به روز به تسلیم شدن نزدیکترم ...

فقط نگاه می کنم ببینم ثانیه ها منو به کجا می برن ؟ زندگیم بعد عجیبی به خودش گرفته . تولدی تلخ . تولدی همراه با درد . مثل کودکی که با درد و واهمه از دنیای کوچیک درون یه انسان دیگه پا به دنیای بزرگ بیرون می ذاره .

کاش می تونستم اشک همه آدم ها رو بنوشم ... کاش می تونستم قطعه های دل های شکسته رو آروم آروم بهم بچسبونم اما هنوز خودم قابل شکستنم ... من در انتظار روزیم که دیگه هرگز نشکنم . از پنجره به بیرون نگاه می کنم . حس می کنم سرشار از عشق خفته م ... اشک هام در حسرت جاری شدن این عشق جاریه ...

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |

  آب

می خوام از آب حرف بزنم . از آب روان و در حرکت ... آبی که راهش رو خوب می شناسه . یکی از دوستام معتقد بود آب سبک مغز به نظر می رسه چون همیشه از بلندی به پستی جاری می شه و مقام و منزلت رو خیلی ارزون از دست می ده ... ولی به نظر من این کمال عقل و نهایت شعور آب روان هست که خودشو در جایگاهی هر چند رفیع در گودالی حبس نکنه ... آخه چه زیبایی و لذتی داره آب گندیده بودن ... حالا فرقی نمی کنه جاش روی قله اورست باشه یا ته دره ... به نظر من زیبایی زندگی به حرکت و نو به نو شدنشه ... در ضمن از نظر من آب روان در عین عاقل بودن یه عاشق تمام عیاره ... عاشق زیبایی و عاشق یکی شدن با کل روح هستی ... یه رود ، یه چشمه که به اون سختی از دل سنگ می جوشه ، و حتی یه آب باریکه ، همشون جریان دارن و عشق پیوستن به اقیانوس با وجودشون عجین شده ... و عشق به شکستن خود و فراموش کردنه منیتشون در بی نهایت ... تو اقیانوس دیگه فرقی نمی کنه که قطره آب از کدوم قله سرازیر شده و به اینجا رسیده مهم اینه که الان این جاست . اینجاست که قطره قطره آب در عین کثرت به وحدت می رسند و در دل تک تک اون ها عشق الهی جاری می شه و در اثر گرمای عشق درونشون که حالا با پیوستن به انرژی اقیانوس گرمتر شده دل از دریا می کنن و به آسمون می رن . اون جاست که رحمت الهی تو دلایی که از گرمای عشق آب دیده و پاک شدن جاری می شه و اون دلا محل عبور آبی رحمت می شن تا در قالب بارون و برف به دست مردمان زمین برسن . زندگی به نظر من برای یه قطره آب واقعاً ز یباست . آخه دلی که این همه رحمت و محبت ازش بگذره مگه می تونه با فرکانسی غیر از فرکانس عشق بتپه ؟ برای همچین دلی دنیا مگه می تونه زشت و سخت باشه ؟ مگه ناراحتی ها اصلاً می تونن از بغلش رد بشن ؟ چه برسه به اینکه بخوان واردش بشن و بمونن ؟ آب چه اون موقع که از آسمون به زمین میاد چه وقتی که روی خاک جریان داره به همه یکسان خدمت می کنه . براش فرقی نداره که این چه گیاهیه که داره از من سیراب می شه . یا این چه جور آدمیه که کاسه دست گرفته و داره آب بر می داره و اینکه کاسش کوچیکه یا بزرگه  اصلاً مهم نیست . هر کی هر چقدر دوست داره می تونه برداره . از اون چیزی کم نمی شه چون اون به منبع انرژیه بی انتها وصله . تازه هر چی بیشتر ببخشه انرژی و عشقش برکت می کنه . 

 

          

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |

  زندگی من ز یبا نیست

هیچ فکر کردین که چرا بعضی وقتا می گن زندگی ز یبا یا چیزی شبیه به اونه ؟ لا اقل من مخالفم . امروز با یه حساب سر انگشتی دقیقا چهار روز می گذره . آره . هشت بار ساعت هفت و نیم شده و من هنوز اینجا هستم .  چهار روز پیش من برای فضولی به این خونه لعنتی اومدم و گشتی تو اطاق زدم . با وجود هوای نسبتا سرد اون روز ، از باز بودن پنجره ها تعجب کردم . اینجا به نظر متعلق به دختر جوونی میومد که شاید بین بیست تا بیست و پنج سال داشت . میز توالتش پر از لوازم آرایش گرونقیمت بود و یه بشقاب شیرینی هم روی میز عسلی کنار صندلی قرار داشت . من اول نشستم و کمی از شیرینی ها رو خوردم . مشغول خوردن بودم که یه دفعه در اطاق باز شد . از هولم به سرعت بلند شدم و به سمت پنجره پریدم اما از فرط عجله خوردم به شیشه . اون دختر هم که هنوز متوجه حضور من نشده بود به پنجره نزدیک شد و با یک حرکت سریع پنجره اطاق رو بست . و الان دقیقا چهار روز که من تو شکاف بین دو پنجره کشو یی موندم . آخه زندگی یه مگس چطور می تونه ز یبا باشه ؟ !!!   

 

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  |

  تبریک

سلام به همه دوستان عزیزم . نمی دونم چطور می تونم این همه لطف و محبت شما را جبران کنم . به داشتن دوستان عزیزی مثل شما افتخار می کنم و برای همتون آرزوی سلامتی و شادکامی می کنم .  اما امروز یه روز استثنائییه ، امروز سالروز پیوند دو فرشته مهربونه . خواهر گلم فریبا و عمو سعید نازنینم . از صمیم قلب براتون آرزوی خوشبختی و سلامتی می کنم و امیدوارم سال های سال با شادی و عشق زندگی کنید و خوشبختی فرشته کوچولو های مهربونتون ، آیسا و سبا را شاهد باشید .

 

صدای شما ، رنگ سرخ سینه پرندگان است  و هق هق شیرین باران در شب در میان برگ های درختان و صدای آواز کبوتران ، که هر نغمه آن مرا از شادی غریبی سرشار می کند . غریب ، همچون آهنگ کلمات مرطوب که از گلوی بلورین شما سرریز می شود ...

چشمانتان همچون طلا در تاریکی می درخشند . نرم و لطیف ، چون شبنم ، چشمانتان بر لبان نمازگزاران صبح می نشیند . آرام ، پیش از آنکه آفتاب بر چهره هایشان ، بوسه زند . پاک و رها ، شما اصلا کف سپید دریایید خالص از عشق ستارگان و نا میرا ، چون پری ، یا گل ، زیباتر از آن که به خیال موجودی زمینی در آیید . موجودات زیبا همه در هنگام تولد تان ، قدرت خود را به شما بخشیده اند و من چنان دوستتان دارم که فکر می کنم شاید اشتباهی شده است ! اما نه ! اشتباهی نیست .

و من تنها نیستم ، همه ، شما را دوست دارند .

همیشه عاشق ... همیشه معشوق ... و همیشه در طلب عشق باشید .   

 

 

 

 

 

 

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  |

 

« همه چیز در جهان برای بودن آدمی است و درد این است که بودن خود برای چیست ؟ چه خنده آورند آنها که بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن آنهاست ! و چه بسیار آدمیانی که در این گردونه ابلهانه دور می زنند ... »


 

 سلام خدمت همه ي دوستاي گل مسعود . من سعيده م . يكي از دوستاي مسعود و به زور مجبورش كردم!!! كه بذاره وقتي نيس آپ كنم بلاگشو . در جريان كه هستيد قراره پاشو بِبُرن؟! عب نداره با يه پا هم ميشه زندگي كرد!!! خوبه كه آدم يه تيكه از مثلا عقلشو نزنن!!!
 هيچ كدوم هيچ نوع نگراني اي به دل راه نديد!‌عملش متاسفانه خطر مرگ نداره!!! خودم ازش پرسيدم ! اونم گفت از لجِ من قراره نميره!
 بهش قول دادم اندازه ي يه تيم ملي آدم جمع كنم واسش مراسم دعا و نيايش بگيريم كي پايه س؟!
از نكاتي كه مسعود بايد رعايت ميكرد و نكرد اين بود كه وبلاگشو به آدمي مثه من نسپره!‌ بهرحال چاره اي در درمانش نيس! مگه اينكه منم برم يه تيكه از زبونمو عمل كنم!‌چطوره؟
 شوخكي هاي منو كه كسي باور نكرد؟!
 هرچند كه خيلي سخته ولي تصميم گرفتم حداقل اينجا مثه آدم حرف بزنم! 
 ميدونم نمي تونم به خوبي مسعود وبلاگداريشو بكنم! اما هدفم اين بود كه اينجا آپ بشه و دوستاي گل ش هم هميشه بيان تا وقتي برگشت بدونه : " دوست خوب و بامعرفت اونقدر ارزش داره كه حتي وقتي نيست همه به يادش باشند.! " و بهش ثابت كنيم هميشه به يادش هستيم!
 مسعود عزيز هم من و هم همه ي دوستات دعا ميكنيم زود خوب بشي و انشالله نتيجه ي عمل هموني باشه كه به خير و صلاحته ! (اثر انگشت خدا رو همه چيز هست، كافيه يه كم چشامونو بشوريم!)
 دارم خفه ميشم از اين تيريپ جديت! كلماتِ قصاري به كار بردم كه عمرا باورت شه من اين آپ رو كردم!
 راستي با آپ كردن ِ من موافقيد؟ (اسممو هايپر لينكوليدم! )

 
« ... و خوشتر آنكه در دوستي هيچ مقصودي در ميان نباشد مگر آنكه روح شما ژرف تر و عميق تر شود و بگذار بهترين بخش هستي تو از آنِ دوستت باشد. اگر درياي وجودت را هنگامِ جزر آب ديده است بگذار در مد آب نيز آنرا تجربه كند. زيرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهي كه ساعات خود را در صحبت با او برباد دهي بهره ِ آن دوستي چه خواهد بود؟! پس در ساعاتِ صحبت با او زيستن را بجوي نه كشتن. زيرا دوست براي آن است كه نياز ِ تو را برآورد نه آنكه تهي بودنت را پر كند...»

بعدا اضافه شده!!!: راجع به نوعِ عمل مسعود شوخي ميكنم! بابا چرا بعضيا حرفاي منو جدي گرفتن؟! فكر نميكردم باور كنيد قراره پاشو قطع كنن! فقط يه شوخي بود فك ميكردم دوستاش نوعِ عملشو ميدونم وگرنه اين شوخيو نمي كردم! به هرحال معذرت از دوستاي گلي كه ناراحتشون كردم! مسعود حالش خوب ميشه زود فقط يه عمل ساده داشته!



|+| نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  |

 

بالا بالای صفحه