با اینا زمستونو سر میکنم ، با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم ، با اینا خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر میکنم ، با اینا خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم ، با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستونو سر میکنم ، با اینا خستگیمو در می کنم
بوی بهار میاد . بوی شادی . بوی خوشی . بوی شب بو . سبزه و ماهی قرمز کوچولو . لباس های نو و رنگارنگ . سر و صدا و شیطنت بچه های کوچیک و خوشحالی اونا از گرفتن عیدی . دید و بازدید ها . مزه شیرینی و آجیل و گز و سوهان .
اینا یه طرف سکه بود . اما اون روی سکه .
چقدر زیادن بچه هایی که روز اول بهار براشون هیچ فرقی با بقیه روزها نداره . تازه شاید بدتر هم باشه . بدتر از اون جهت که می بینن خیلی از هم سن و سال هاشون با لباس های نو و رنگارنگ جلوی چشمشون در حال رفت و آمد هستن ، ولی اونا چی ؟ سهم اونا از عید چیه ؟ راستی به نظر شما بچه های این روی سکه چقدر تو رقم خوردن این سرنوشت تلخشون نقش داشتن ؟ اصلاً نقشی داشتن ؟ یعنی واقعاً خودشون خواستن که پدر و مادر نداشته باشن ؟ خودشون خواستن پدرشون بیکار باشه ؟ خودشون خواستن پدرشون معتاد باشه ؟
چقدر زیادن پدر و مادرهایی که دوست دارن مثل بقیه پدر و مادر ها ، شادی رو به بچه هاشون هدیه کنن . لباس های نو براشون بخرن و بهشون بهترین عیدی ها رو بدن ولی واقعاً توان مالیش رو ندارن . چقدر تلخه پدر و مادری شرمنده بچه هاشون بشن .
چه خوبه که تو این فرصت کم باقی مونده هر کدوم از ما تا جایی که برامون امکان داره شادی رو به این بچه ها هدیه کنیم . حتما لازم نیست لباس های نو و هدیه های گرون قیمت تهیه کنیم . خیلی وقت ها یه ماهی کوچولو قرمز هم می تونه یه دنیا شادی رو به بچه ها هدیه کنه .
پیوست 1 : دوستای عزیز و مهربونم ببخشید که یه کم طولانی بود . به تمام مقدساتم و به جون تمام عزیزام قسم ،اصلاً و به هیچ عنوان قصد قهرمان بازی و تکلیف کردن و نصیحت و موعظه و ... نداشتم چون خیلی خیلی خیلی کوچکتر از این حرف ها هستم . فقط یه یاد آوری کوچک بود همین . امیدوارم همیشه خونه هاتون پر از شادی باشه و همه روزهاتون روز عید .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
|
« می رن آدما ...از اونا فقط ، خاطره هاشون به جا می مونه ... »
......درسته.......وقتی كه رفتيم، هر چيزی كه داشتيم ميشه خاطره ... وقتی كه بريم ، هرچی داريم می مونه اينجا...می مونه كه بگه ، يه روزی ... يه روزگاری ، يكی بود ... يه آدمی بود ... آدمی كه می خواست خوب باشه ... می خواست خوبی كنه ... يه قلب داشت كه براي عزيزاش می تپيد ... يه دلی داشت كه آرزو داشت اونو پر از صفا كنه ... پر از محبت... دلی كه حالا داره دلتنگی می كنه . يه روزی ... يه روزگاری ، يكی بود كه حالا نيست ... يكی كه قاب نقاشيهاش هنوز روی ديوار سفيد مونده ... نقاشيهايی كه دلش اونا رو قلم زد ، نه قلم مو ... نقاشيهايی كه بارها آرزو كرد توی اونها بره ... توی جنگل هاش ... آرزو ميكرد زير سقف شيروونی همون خونه ای باشه كه كشيد رو كاغذ ... زير آلاچيقی بره كه توی بوم بود ... بوم نقاشی ... يه روزی ... يكی بود كه حالا نيست ... كه حالا به جای اون ، تارش كنار ديوار تكيه داده ... تاری بود كه صدای دلش رو می آورد تو فضا ... اونها رو تبدیل ميكرد به يه صدای خوش كه همه بفهمن ... تاری كه حرفای دلش رو ترجمه ميكرد ... آی آی آی آدما ... آدمای اين روزگار ... كی می دونه فردا اينجا هست يا نيست ؟ يه چيزی رو می دونم ، كه شايد فردا ديگه نباشم ... پس ... پس ديگه غصهء يكنواختی رو نمی خورم ... ديگه غصهء هيچی رو نمی خورم ... ديگه از سیر يكنواخت زندگی سير نمی شم ... چون می خوام خوب باشم ... می خوام خوبی كنم ...
|+| نوشته شده توسط
مسعود در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
|