دیشب یه خرمگس اومده بود تو اتاقم. ساعت حدود 2 بود . هی ویراژ می داد دور سرم . چقدر هم ویز ویز می کرد . واسه اینکه باهاش شوخی کنم رفتم حشره کش رو آوردم . در اتاق رو هم بستم . تا جایی که تونستم حشره کش زدم . بعد یهو خرمگس خل شد . فکر کنم خیلی از بوی حشره کشه خوشش اومده بود آخه سرعتشو زیاد کرد و هی کج و کوله پرواز کرد . آخرش هم رفت بالای چراغ که من دیگه نمی دیدمش . من هم دوباره از همین پایین یه عالمه حشره کش زدم بهش . به اندازه یک دقیقه به صورت ممتد ویززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ... کرد . من هم چراغ رو خاموش کردم که برم بخوابم . صدای اون کم و کمتر شد تا جایی که کاملا قطع شد.
شما هم فکر می کنید خوابش برد دیگه ؟! نه ؟؟؟
|+| نوشته شده توسط
مسعود در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
|
خودمو می بينم تو چشمای تو ، بخواب عزيزم رو سينه ی من
واسه خواب تو می خونم ملودی های قشنگو
واسه تو دوباره می گم قصه های رنگارنگو
ماه من ستاره ی من ، گل من شقايق من
می زنه با نفس تو قلب گرم عاشق من
دستای نازت رو بذار تو دستم تا اين دل من آروم بگيره
سپيده قشنگ با خنده ی تو آفتابی می شه اين شب تيره
تو رو از حالا می بينم توی پيرهن عروسی
می دونم گريم می گيره وقتی كه منو می بوسی
وا می شه مثل گل سرخ دل من از خنده ی تو
الهی كه باشه روشن افق آينده ی تو
هميشه عكس قشنگت مثل آينه روبرومه
دخترم خوشبختی تو تنها عشق و آرزومه
عشق من به تو عزيزم عشق آسمون به درياس
عكس اين احساس آبی توی چشمای تو پيداس
غرق در توازن و نظم صدای يه موسيقی هستم ... برای من زمان زيادی طول كشيد تا بدونم چی هستم ... چی می خوام و چه کاری بايد بكنم ... تو ذهنم یه چيزی غوطه ور هست که نمی دونم چيه ، اما هست ... بيان اين چيزهای غوطه ور چه سخته اما چه زيباس ... دوست دارم از زيبایی بنويسم . زيبایی لطافت داره مثل بارون ... مثل دريا ... مثل كوه های سبز ... چمن تازه رویيده ... گل... رود ... ستاره ها و ... زيبایی رو تو چشمای معصوم یه كوچولویی كه صورتش كثيف بود ، ديدم . كوچولویی كه دست كوچولوترش رو تا قاعده ی انگشتا كرده بود توی دهنش ، سرشو يه وری كج كرده بود و زير چشمی منو می پایيد ... موهای ژوليدش رو باد براش شونه میكرد . زيبایی رو درمعصوميتش ديدم و در صداقتش . اگه بهش می گفتم دو تا شعر برام بخون تا دو تا شكلات بهت بدم ، اون می خوند . شايدم سه تا شعر می خوند . اما می خوند چون مطمئن بود به وجود شكلاتها . آخه كوچولوها همشون صداقت دارن ، پس بقيه رو هم مثل خودشون می بينن ... اين كوچولو وهمه ی كوچولوها بزرگ می شن و يه روزی می رسه كه سر يه دو راهی می مونن ... بايد انتخاب كنن ... راه صداقت يا اون يكی راه!...
من خوشبختی رو تو صداقت می بينم . خوشبختی رو تو عشق و صداقت می بينم.
برای دیدن این فرشته کوچولو به وبلاگ کیانوش عزیز مراجعه کنید . تو لینک ها با عنوان « عشق است خدا را » .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در شنبه هجدهم اسفند 1386
|