تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  خدایا ....
ای خدا ... ای خدا از توی آسمونا

گوش بده به حرف من که می خوام حرف بزنم

واسه یه دفعه هم که شده می خوام سکوتم رو بشکنم

ای خدا خودت بگو ... واسه چی ساختی منو

توی این زندون تلخ ... چرا انداختی منو ؟

خدا گوش می دی ؟

هستی ؟

الووووووووو !!!

چرا جوابمو نمی دی ؟

خدا ....



|+| نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

  بی عنوان !!!

بسه دیگه چقدر فیلم بازی کنیم ؟ چقدر وانمود کنیم همه چیز سر جاشه ؟ بسه ، بذار یه کم خودم باشم ، بذار هوای بهاری نباشم ، بذار شب های مهتابی نباشم ، بذار اونی که نمی خوام باشم ، فقط تو اجازه بده اونوقت همه چیز درست می شه . یعنی می شه ؟

من که دارم باور می کنم می شه . تو رو نمی دونم . ولی بیا باور کنیم . بیا ایمان بیاریم به آغاز فصل سبز !!! ایمان برای همیشه ، ایمان برای تمام فصول ...

ایمان بیاریم و قبول کنیم که همه فصل ها قشنگ هستن . به فصل سبز ایمان بیاریم چون می خوایمش ، به فصل گرم ایمان بیاریم چون می تونه همه چیز های بد رو آب کنه . به فصل زرد که شاید صدامون رو بقیه ، مثل برگ خشکیده زیر پا ، بشنون حتی خدا ! به فصل سرد که می تونه تمام خاطره های بد رو به یخ تبدیل کنه ...

ولی نباید یادمون بره که هر چی ما می خواهیم نیست و هر چی که آب می شه باز هم در جریانه و اینکه همیشه همه صداها به یاد نمی مونه و اینکه هر یخی یه روزی آب می شه و قطره یی میشه تو چشم ما ، قطره یی که شاید ما می خوایم و در جریانه . چرا باید قصه باشم ؟ بذار من و تو حقیقت باشیم یه حقیقتی که هیچ کس باور نمی کنه ولی ما حقانیت خودمون رو ثابت می کنیم و تو دل ها جا می گیریم . تو دلهای پاکی که شاید حتی یه بار هم خدا رو ندیدن و نپرستیدن ولی پاکتر از خیلی ها هستن . من دیگه نمی خوام قصه باشم و نمی ذارم دوست هام هم قصه باشن . بیاید همه با هم ( من ، تو   ما و همه کسانی که می خوان ، و نمی خوان قصه باشن ) این یه بار رو به هم قول بدیم و بهونه واسه هم نیاریم .

 

بانوی من بانوی من          تو همه دار و ندارم

با من از تنم خودی تر        تو تمام کس و کارم

تو نهایتی نهایت               مث معراج سپیده

تو نفس کشیدن من          نفس هایی که بریده

      شام آخر ، بی تو شاید شب آغاز باشه

      می تونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه

بانوی من بانوی من            فصل تو فصل شکفتن

فصل من در هم شکستن     از تو گفتن از تو مردن

روی شاخه دو دستت           مرگ برگی در کمینه

این به خاک افتادن من          شعر نفرین زمینه

       شام آخر ، بی تو شاید شب آغاز باشه

       می تونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه

ساعت عزیمت تو                 میشه انتها نباشه

می تونه زوال شب بو            بغض باغ ما نباشه 

       شام آخر ، بی تو شاید شب آغاز باشه

       می تونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه

 

پیوست ۱ : چند روز پیش مطلبی نوشته بودم که قرار بود امروز ثبتش کنم ولی نمی دونم چی شد که این پست جایگزین شد!!!

   



|+| نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |

  پوست اندازی

نمی دونم تا حالا براتون پيش اومده که پوسته قديمی يک خرچنگ رو لب دريا و يا باقي مونده های پوست اندازی يک مار بزرگ رو توی جنگل ببينين ؟ يِه حادثه خيلی قشنگ اينه که تو زندگيمون شانس اينو داشته باشيم که پوسته اندازی خودمون يا يکی ديگه رو از نزديک ببينيم . تا حالا ديدين که يه کرم ابريشم چه جوری ميشه پروانه ؟ هر چند اين يه دگرديسيه و ربطی به پوست اندازی نداره اما در اصل خيلی با هم فرق ندارن . يه جوری قالب کهنه رو شکستن و نو شدن تو هر دو تا به چشم می خوره . البته پروانه ها فقط يه بار اين حس رو تجربه می کنن ، اما سخت پوستان بارها و بارها . يعنی تا وقتی که وجود دارن . اين جريان حس غريبی رو القا می کنه که نظير نداره . يه جور حس رهايی ... آرامش ... 
پرواز ... اوج گرفتن.
اما اگه سفت و سخت به اين پوسته سخت تر از خودمون چسبيديم ، اونوقت مجبوريم هميشه به اندازه همون قالب بمونيم . ديگه نمی تونيم رشد کنيم . و گرنه جامون تنگ ميشه ، پوسته ترک می خوره ، می شکنه و اين چيزی نيست که بشه راحت تحملش کرد . هر شکستنی بهايی داره که بايد جسارت پرداختش رو داشته باشيم . اگه نداشتيم تو همون پوسته می مونيم ، اونقدر که خودمون هم مثل همون پوسته سخت می شيم . اونقدر که ممکنه به جايی برسيم که حتی اگه بخوايم هم ديگه نتونيم بيايم بيرون . اونموقع حيف می شيم !!!

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه هفدهم فروردین 1387  |

  خاطره

سلام به همه دوستان عزیزم . باز هم سال نو را به همه شما تبریک می گم و امیدوارم سال پر برکت و پر از شادی برای شما عزیزان و خانوادتون باشه . برای اولین پست سال جدید می خوام یکی از خاطرات چند سال پیش خودم رو براتون تعریف کنم .

چند سال پیش مسابقات قهرمانی کشور ( رده نوجوانان ) رفته بودیم تبریز . بازی آخر بود و حکم فینال رو داشت . شب قبل از بازی که رفتیم شام بخوریم مربیمون صدام کرد و گفت : بعد از شام بیا اتاقم کارت دارم . ( من کاپیتان تیم بودم و رابطه خوبی با تمام بچه ها داشتم ) خلاصه بعد از شام رفتم اتاق مربیمون . گفت فردا مجبورم به جای سالار ( مهاجم فیکس تیممون بود که بازی قبلی مصدوم شده بود ) بابک رو بازی بدم . جوری که کسی نفهمه باهاش صحبت کن که از نظر روحی آماده بازی بشه و استرس نداشته باشه . حالا حسابش رو بکنید این بابک خان ما تو کل بازی هایی که ما انجام داده بودیم 60 دقیقه بازی نکرده بود و حالا تو بازی به این مهمی قرار بود فیکس باشه . خوب من رفتم تو اتاقم که با بابک صحبت کنم . اتاق های خوابگاهمون خیلی کوچک بود . به طوری که دو تا تخت سه طبقه دو طرف اتاق بود و وسط این دو تخت شاید 1 متری فضا بود . با کلی مقدمه چینی و صحبت بالاخره به این آقا فهموندم که فردا فیکس هستی ، ذهنت رو روی بازی متمرکز کن و اصلا استرس به خودت راه نده . خلاصه گذشت تا وقت خوابمون شد . من همون طبقه اول خوابیدم بابک رفت وسط ( بالای سر من ) و 4 تا هم اتاقی ما هم رفتن سر جاهاشون که بخوابن . تخته که قربونش برم اینقدر صدا می کرد که قید خوابیدن روی تخت رو زدم و اومدم روی زمین بخوابم . تازه چشمام گرم شده بود که یه دفعه درد شدیدی تو کمرم حس کردم . داشتم بین زمین و بابک خان !!! کتلت می شدم . چنان دادی زدم که بنده خداها 4 تا هم اتاقیمون قبض روح شدن . چراغ رو که روشن کردن دیدن که شازده افتاده روی کمر منه بدبخت . از ترسش به تته پته افتاده بود . بنده خدا می گفت :‌مسعود حالت خوبه ؟ غلط کردم . تو رو خدا بلند شو . خلاصه بعد از مدتی که با بدبختی از جام بلند شدم و نشستم شروع کرد به عذر خواهی . داستان از این قرار بود که این جناب پرفسور خواب دیده بازی شروع شده و ما جا موندیم . از اون بالا پریده بوده پایین که صدامون کنه . یکی نیست بگه آخه قربون تو برم توی اروپا با اون همه امکانات روشنایی ساعت 3 نصفه شب بازی برگزار نمی کنن اینجا که دیگه جای خود داره . خلاصه اون بازی رو بردیم ولی منه بیچاره به جای اینکه فیکس بازی کنم به زور مسکن ، فقط 30 دقیقه آخر رو تونستم بازی کنم .

نتیجه گیری اخلاقی : یه مربی خوب هیچ وقت شب قبل از بازی به بازیکن بی جنبه تیمش خبر نمی ده که قراره فیکس بازی کنه .

نتیجه گیری شخصی : وقتی با بازیکن بی جنبه تیم هم اتاق هستی بیخود می کنی می ری روی زمین می خوابی . مثل بچه آدم رو تخت بگیر بخواب .    

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |

 

بالا بالای صفحه