سر راه که می آیی کمی ابرها را با دست کنار بزن ، با سر انگشتانت به نرمی . سر راه که می آیی مشتی ستاره بچین ، از همان هایی که دم دست ترند . سر راه که می آیی یک کف دست آفتاب هم با خودت بیاور . سر راه که می آیی عطر محبوبه شب بیاور به قدر یک دم و به اندازه یک بازدم هم بوی یاس و رازقی . سر راه که می آیی مرا صدا بزن . دستت پر است با این همه ره آورد . من به پیشوازت می آیم . بیا در غروب یک روز بهاری . دراردیبهشت ماه . وقتی که هوای خانه پرازبوی رازقی وشب بو و یاس است. بیا مثل نسیم که پیش از آنکه فکر کنی روی پوستت می نشیند . بیا مثل رگبار بهاری که تا چشم بر هم بزنی لایه ای از شبنم بر پوستت می نشاند .
فردا جمعه 6/2/87 روز تولد خواهر فرهيخته ي ما فريبا خانم فوقاني(نویسنده وبلاگی به اسم نوشته های من )هستش
برو بچه هاي ستاد برنامه هايي براي سورپرايز كردن ايشون داشتن اما ...........دوست عزيزي به اسم آقا پيمان كه نويسنده وبلاگ ت مثل تنهايي هستند پيش دستي كرده و يه مطلبي رو روز چهارشنبه (دوروز قبل از روز تولد)بعنوان هديه روز تولد ايشون بهشون تقديم كردن این شد که مقداری برنامه هامون بهم ريخت و اين شد كه فقط تونستيم همين متن كوتاه رو براي ايشون بنويسيم.
در انتها ضمن گفتن تبريك به مناسبت روز تولد اين عزيز اميدواريم كه هميشه در پناه خدا و در كنار خانواده ي گراميشون موفق و شاد باشن.
انشا الله كه در سالهاي آينده با دستي پرتر به جشن تولدشون بريم((البته اگه بازهم آقا پيمان پيش دستي نكنن)).
(( مسعود و رضا ،اميد و كيا ))
|+| نوشته شده توسط
مسعود در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
|
نمی دونم خدا کدوم مدل از بنده هاشو دوست تر داره؟!
اونایی که مظلومن ... و هر چی که خدا بگه گوش می دن ؟ ... اونایی که صبور و آرومن ... و اون چیزایی رو که از خدا می خوان ولی خدا بهشون نمی ده رو مشیت الهی می دونن؟ ...
اگه اینطوری باشه اشکال کار من اینه که اصلاً اینجوری نیستم ... من به خدا به چشم یه دوست نگاه می کنم . .. ارتباطم باهاش دوستانه و صمیمی هست ... باهاش حرف می زنم ... براش درد دل می کنم ... بهش نق می زنم ... براش اتفاق های روز مره مو تعریف می کنم ... باهاش مشورت می کنم ... ازش کمک فکری می گیرم ... گاهی چنان قیافه یی براش می گیرم که خودم حس می کنم خدا از اون بالا داره برام سر تاسف تکون می ده ... گاهی اینقدر بهش پیله می کنم که بهم میگه چی می خوای ؟ بیا بگیر برو دست از سرم بردار ... گاهی خدا نصیحتم می کنه و می گه آخه اینی که می خوای به صلاحت نیست ... ولی من صلاح خودمو نمی خوام ... می دونم این کار به نفعم نیست ولی بهش اصرار می کنم ... اینقدر ازش می خوام تا کمکم کنه . آخه اون خیلی خیلی مهربونه ... خدا اگه راستشو بخوای من دیگه تسلیمم . دیگه ازت نمی خوامش ... حالا خوب شد ؟؟؟ این بار از این خواستم که خودت می دونی چه با حرارت و با تمام وجود می خواستمش صرف نظر می کنم ...
حالا خدا جونم ، من که به حرفت گوش دادم ! نمی خوای یه هدیه بهم بدی ؟!!! نمی خوای کسی رو بهم بدی که از تنهایی درم بیاره ؟! یعنی همیشه باید سهم من تنهایی باشه؟! خدا اگه بدونم با ... خواسته هامو بر آورده می کنی و به حرفم گوش می دی بهت قول می دم که عوض بشم ... هرچی که تو بگی ... هر چی که تو بخوای ...
|+| نوشته شده توسط
مسعود در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
|