چند روز گم شده بودم... حالا در آستانه نا پیدایی ٬ با بیرنگی فریاد می زنم ... فریادی نه برای درخواست ... فریادی نه از روی خشم ... فریادی نه برای فرار ٬ نه برای پذیرش ... فریادی برای فریاد ... فریادی برای شکستن ... فریادی برای کشتن ... فریادی برای فراموش کردن ... شکستن و کشتن و فراموش کردن سکوت ... اما صدام گرفته ... وقتی با تمام انرژیم حرف می زنم ٬ فقط یه نجوا شنیده می شه ، امروز هم بدون فریاد گذشت ٬ با بهانه ای ... صدام گرفته ... شاید دوست داره مثه دلم بشه ... صدام گرفته ... می شنوی ؟؟ این بار صدام ...
|+| نوشته شده توسط
مسعود در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
|