تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  فریاد

 

چند روز گم شده بودم ... حالا در آستانه نا پیدایی ٬ با بیرنگی فریاد می زنم  ... فریادی نه برای درخواست ... فریادی نه از روی خشم ... فریادی نه برای فرار  ٬ نه برای پذیرش ... فریادی برای فریاد ... فریادی برای شکستن ...  فریادی برای کشتن  ... فریادی برای فراموش کردن ... شکستن و کشتن و فراموش کردن سکوت  ... اما صدام گرفته ... وقتی با تمام انرژیم حرف می زنم ٬ فقط یه نجوا شنیده می شه ، امروز هم بدون فریاد گذشت ٬ با بهانه ای ... صدام گرفته ... شاید دوست داره مثه دلم بشه ... صدام گرفته ... می شنوی ؟؟ این بار صدام  ...

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |

 

بالا بالای صفحه