دختر کوچولوی لپ قرمزی دستاشو گذاشته بود روی شیشه آکواریوم و لپ هاشو چسبونده بود به شیشه . ماهی ها مرتب از جلوش می رفتن و بر می گشتن ولی یکی از اونا ایستاد جلوی دختر کوچولو و زل زد تو چشماش . دخترک بهش گفت : تو ماهیه من می شی ؟
بابام گفته عصر که برگشت خونه ، میاد برام ماهی بخره . تو همین جا بمون تا من با بابام برگردم . همینطور كه مشغول گفتگو با ماهي بود يك دفعه تور سفيدي دور ماهي پيچيد و اونو كشيد بالا . دختر كوچولو هاج و واج داشت ماهي فروش رو نگاه مي كرد كه ماهي رو با دست از تور گرفت و انداخت توي يه پلاستيك پر از آب . اشك تو چشماش جمع شد و چند گلوله اشك هم روي لپاش قل خورد و افتاد پايين .
پير مرد با دست چپش پلاستيك ماهي رو از ماهي فروش گرفت و عصاش كه تو دست راستش بود رو انداخت رو دست چپش . بعد با دست راستش يه اسكناس هزار تومني از جيب كتش در آورد و داد به ماهي فروش . پيرمرد به طرف دختر كوچولوي لپ قرمزي خم شد و بهش گفت : چرا گريه مي كني بابا جان ؟ مگه همينو نمي خواستي ؟ بيا عزيزم اينم ماله تو ...
|+| نوشته شده توسط
مسعود در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
|