تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  تمساح

سلام به همه دوستان عزیزم . برای این پستم ترجمه ی یکی از اشعار شل سیلورستاین را انتخاب کردم که تقدیمش می کنم به خاله فرشیده عزیزم :

 

یه تمساح پا شد رفت پیش یه دندونپزشکی

نشست روی صندلی مخصوص دندونپزشکی

دندونپزشک گفت : لطفا بفرمایید ،

کدوم درد می کنه و چرا ؟ بهم بگید .

تمساحه گفت : اگه راستشو بخواهین

دندونم درد وحشتناکی می کنه همین .

دهنش رو باز کرد وای که چه بزرگ بود دهنش

جوری که دندونپزشک ، قشنگ رفت توی دهنش 

دندونپزشک گفت چه جالب و خندید

و دندونای تمساحه رو یکی یکی کشید

تمساحه داد زد اینجوری داره دردم میاد که

بی زحمت بیاید بیرون و ولم کنین برم دیگه

دندونپزشک خندید ، هو هو هه هه

و گفت هنوز دوازده تا دیگه مونده

اما راستش رو بخوای این یکی رو اشتباهی کشیدم ، ای داد

اما برای تمساح ها چه فرقی می کنه که یه دندون کم یا زیاد ؟

یک دفعه آرواره های تمساحه تالاپی بسته شد

دندونپزشکه هم از صحنه روزگار محو شد

حالا اینکه کجا رفت فقط خدا می دونه

شمال – جنوب ، غرب یا شرق کسی نمی دونه .

به هر حال به جای دم دستی نرفته که بیاد

اما چه فرقی می کنه ، یه دندونپزشک کم یا زیاد ؟

 

پ . ن : خاله فرشیده حواست باشه اگه خدای نکرده یه روزی یه تمساحی اومد تو مطبت دندوناشو اشتباهی نکشی .

 

 

 

 

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |

  ماهی ...

دختر کوچولوی لپ قرمزی دستاشو گذاشته بود روی شیشه آکواریوم و لپ هاشو چسبونده بود به شیشه . ماهی ها مرتب از جلوش می رفتن و بر می گشتن ولی یکی از اونا ایستاد جلوی دختر کوچولو و زل زد تو چشماش . دخترک بهش گفت : تو ماهیه من می شی ؟

بابام گفته عصر که برگشت خونه ، میاد برام ماهی بخره . تو همین جا بمون تا من با بابام برگردم . همینطور كه مشغول گفتگو با ماهي بود يك دفعه تور سفيدي دور ماهي پيچيد و اونو كشيد بالا . دختر كوچولو هاج و واج داشت ماهي فروش رو نگاه مي كرد كه ماهي رو با دست از تور گرفت و انداخت توي يه پلاستيك پر از آب . اشك تو چشماش جمع شد و چند گلوله اشك هم روي لپاش قل خورد و افتاد پايين .

پير مرد با دست چپش پلاستيك ماهي رو از ماهي فروش گرفت و عصاش كه تو دست راستش بود رو انداخت رو دست چپش . بعد با دست راستش يه اسكناس هزار تومني از جيب كتش در آورد و داد به ماهي فروش . پيرمرد به طرف دختر كوچولوي لپ قرمزي خم شد و بهش گفت : چرا گريه مي كني بابا جان ؟ مگه همينو نمي خواستي ؟ بيا عزيزم اينم ماله تو ... 

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |

 

بالا بالای صفحه