بچه که بودم خوشبختی برام توی شکلات و اسمارتیز خلاصه شده بود ! من خوشبخت بودم چون همیشه انواع و اقسام شکلات ها رو داشتم !!!
یه کم که بزرگتر شدم معنی خوشبختی هم برام عوض شد . حالا خوشبختی برام داشتن اسباب بازی های رنگارنگ بود ! من خوشبخت بودم چون انواع و اقسام تفنگ ها و ماشین های کنترلی رو داشتم !!!
سال ها گذشت و من بزرگتر شدم . دیگه باید می رفتم مدرسه . حالا خوشبختی برام تعطیلیه بعد امتحانات و مسافرت بود . من خوشبخت بودم چون همیشه جوری امتحان دادم که توی تعطیلات استرس گرفتن کارنامه رو نداشته باشم !!!
تو طول دوران تحصیلم خوشبختی برای من شاگرد ممتاز شدن بود و تحقق وعده های پدرم . من خوشبخت بودم چون همیشه به نتیجه دلخواه می رسیدم .
بعدش خوشبختی برام قبولی دانشگاه و فارغ التحصیلی بود . من خوشبخت بودم چون همیشه تو دانشکده جزو شاگردای ممتاز بودم و با معدل خوبی فارغ اتحصیل شدم .
حالا به نظر خودم معنی واقعیه خوشبختی رضایت پدر و مادر و اطرافیانم از منه . همیشه سعی کردم جوری رفتار کنم که همه اطرافیانم از دستم راضی باشن . نمی دونم تا چه حدی تو این زمینه موفق بودم ...
تا وقتی با این دنیای مجازی آشنا نشده بودم دلتنگی هایی هم داشتم . آخه من نه عمو دارم نه عمه . خاله ها و دایی هام هم ، همشون خارج از کشورن . فقط یه خاله دارم که اونم ظاهرا ساکن ایرانه ولی همیشه ...
به لطف و محبت پدر و مادرم هیچ وقت کمبودی توی زندگیم حس نکردم جز یه مورد ، که اونم داشتن یه خواهر بزرگتر بود که هر وقت دلم گرفت بشینم راحت باهاش درد دل کنم . بعد از آشنایی با دنیای مجازی و ورودم به عنوان یه عضو کوچک از خانواده بزرگ وبلاگ نویسا کم کم دلتنگی هام هم از بین رفت .
حالا من خوشبختم چون یه خواهر مهربون دارم که هر وقت دلم می گیره اون سنگ صبورم میشه تا باهاش درد دل کنم . به تموم حرفام گوش می ده و با مهربونی منو راهنمایی می کنه . من خوشبختم چون یه خاله خوش قلب دارم که صداقت و مهربونی تو صداش موج می زنه . خاله یی که با ناراحتیش دلم می گیره و با خوشحالیش از ته دل خوشحال می شم . من خوشبختم چون دوستای عزیزی پیدا کردم که همیشه در کنارم هستن و من از داشتنشون خیلی خیلی خوشحالم .
پی نوشت 1 : یه سورپرایز برای بچه های ستاد دارم که یه بمب نقل و انتقالاتیه ! از امروز خاله فرشیده یه آبیه دو آتیشه س .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در دوشنبه بیستم خرداد 1387
|