تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  تقدیم به ستاد

تلاش کردم به شما آنچه را انتقال دهم  که نمی توان انتقال داد،

فقط کسی می تواند که با تو در درونت سهیم باشد. بنابراین، اگر به

رازی پی برده باشم که تو با آن "نا آشنا" نباشی، آنگاه از کسانی

خواهم بود که زندگی، مواهب خود را به آنها عطا کرده است و به

آنها اجازه ی حضور در عرش سپید را داده است؛ اما اگر به رازی پی

برده باشم که ویژه ی من و تنها درون من باشد، آنگاه این نامه را به

آتش بسپار ...

( جبران خلیل جبران )

 

تنها بود . تنها بود با یه صندلی ننویی . تنهایی اون رو ، جیر جیر صندلیش و خاطرات خوش گذشته ش پر می کرد . تمام روز رو روی صندلیش می نشست ، پتویی روی پاهاش می کشید و به دور دست ، یه جایی دورتر از افق خیره می شد . افسار فکرش رو ول می کرد تا یه خاطره از گذشته خودش پیدا کنه ، اونوقت اونو آروم آروم مزمزه می کرد ، بو می کرد و از یاد آوریش قلبش گرم می شد . یاد آوری روزهایی که سبک و شاد بود . روزهایی که اینقدر سنگین و تنها نبود . روزهایی که هنوز غبار زمان غم لایه های زیادی روی روح اون نکشیده بود . ولی خاطره ها هر چی که بودن فقط خاطره بودن . اونا یکی بعد از دیگری بر اثر تکرار شدن بو و مزه خودشونو از دست می دادن و اون خاطراتش رو می نداخت زیر پایه های صندلیش و صندلی ننوییش بیشتر از قبل جیر جیر می کرد . تا اینکه به روزی رسید که متوجه شد دیگه خاطره ای نمونده که مزه و بوش رو از دست نداده باشه . دیگه هیچی هیچی نداشت . دیگه چیزی که بتونه باهاش قلبش رو گرم کنه نداشت . حتی جیر جیر صندلیش هم کمرنگ شده بود . اون وقت بود که پتو رو تا جایی که ممکن بود روی بدن سرد و تنهایی هاش بالا کشید . به پشتی صندلیش تکیه داد . چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید . جیر ... جیر ... جیر ... جیر ... جیر ... ... ... ... و بعد فقط سکوت بود و سکوت . 

                                           

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه چهاردهم مهر 1387  |

  بارون

حالا دیگه بارون هم که نیاد صدای چک چک قطره های آب رو می شنوی . خیس می شی از بارونی که نباریده زیر ابری که نبوده . دستت رو روی گونه ت بکش . قطره های بارون هم گاهی شبیه اشک می شن . انگار چکه های عشق از چشم ابر باریده باشن . گریه می شه شکل بارون و تو خیس می شی زیر بارش قطره های بارونی که مزه اشک دارن . گاهی همه چیز به سادگی پیچیده می شه . گاهی اتفاقای ساده کمی پیچیده می شه . اون تکه ابر کوچولو رو که به یاد داری ؟ همون که اومده بود چند لحظه بمونه و بباره . میاد ، می مونه ، می باره ، اما نمی ره . و همه چیز به همین سادگی پیچیده می شه . می مونه و می باره . بارون می باره و تو خیس می شی . بارون می باره و تو خیس می مونی . دیگه فرقی نمی کنه که هوای اطرافت چه جوریه . ابر کوچولو می مونه و می باره . بارون می باره و تو خیس می مونی . همیشه . خیس خیس از بارونی که بی امون می باره . اتفاق ساده یی باید باشه . یه ابر کوچولو بیاد و بمونه . بمونه یه لحظه و بره . یه لحظه بره و بمونه . بمونه و بباره . اگه بارید اون اتفاق ساده افتاده . به همین سادگی . بارون باریده و تو خیس شدی .

                                    

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه نهم مهر 1387  |

 

بالا بالای صفحه