تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  فال فروش

تقدیم به استاد گرانقدر سرکار خانم فریبا فوقانی :

با یکی از دوستان قدم می زدم و گرم صحبت بودیم که یک دفعه صدایی توجه ما رو به خودش جلب کرد . " آقا یه فال بخر ... ضرر نمی کنی ، فال حافظه ها . " یه پسر کوچولوی ۱۰ – 1۲ ساله بود که یه قفس مرغ عشق هم دستش بود . رفتم جلو . اولش با شک نگاه می کرد . اینو می شد تو چهره آفتاب سوخته و چشمای نا مطمئنش هم دید . می گفت زود باید بره ، داداش بزرگترش منتظره . یکی یه فال که ازش خریدیم ترسش ریخت .

" برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است

مرا فتاد دل از کف ، تو را چه افتاده ست "

وقتی گفت با برادراش و خواهراش از ( بم ) اومده تا پول در بیاره ، تو خیالم بچه هایی رو مجسم کردم که قبل ازاون بازیگوشیِ خطر ناکِ زمین بازی می کردن و مدرسه می رفتن ولی یه دفعه همه زندگیشون زیر و رو شد و یه راست افتادن وسط آدم بزرگا و دنیای نه چندان مهربونشون ... " 6 تا داداشیم و 3 تا خواهر . همه با هم اومدیم و همه مونم تو این کاریم . یکی از داداشام 24 سالشه . با اون زندگی می کنیم . باهاش همراه شدیم و ما رو برد پیش دوستاش . جایی که سه چهار تا پسر۱۳ تا 1۶ ساله با سماجت فال می فروختن و وقتای بیکاری از قشنگی مرغ عشق هاشون واسه هم کرکری می خوندن . یکیشون از بقیه بزرگتر و جسورتر بود و برقی تو چشماش بود که منو وادار می کرد باهاش حرف بزنم . اسمش مهرداد بود . " یکی از فامیل هامون اینجاست . با داداشم شب ها اون جاییم ولی بزرگترمون خودمم . ما تو بم کشاورزی می کردیم ولی زلزله که اومد درختای مرکبات خشک شد . کسی هم نمی تونست به نخلای نیمه جون برسه . مجبور شدیم بیایم اینجا . این کار هم بد نبود . مایه ش یه مرغ عشق و یه قفس بود که خریدیم و خلاص . پرسیدم : در آمدت چطوره ؟ " اون قدرایی هست که زندگیمون بگذره و یه چیزی هم واسه خونواده بفرستم . " این وسط هم یکی دیگه از بچه ها پرنده شو در آورد و اونو به مرغ عشق مهرداد نزدیک کرد . مرغ عشق ها با هم بازی می کردن و نوک هاشون رو می ذاشتن رو نوک هم . پرسیدم این پرنده ها اسم هم دارن ؟ " آره این اسمش بابکه ! اونی را هم که دوستم داره جوجو هست . هر چی اصرار می کنم بفروشش به من ، نمی ده . اینا از هم خوششون میاد منم دوست دارم به هم برسن . " پرسیدم دوست داشتی جای اینا بودی ؟ " آره دوست داشتم پرنده بودم ولی قفس رو دوست ندارم . می خواستم آزاد باشم و تو آسمون بال بزنم . " ازش پرسیدم بیشتر کیا ازتون فال می خرن ؟ " دختر ، پسرای جوون خوب می خرن . مخصوصا خوش تیپ ها ! اون ها که دستشون به دهنشون می رسه دیگه . هر کی هم هر چقدر دوست داشت می ده . از 100 تومن تا 2000 تومن هم دادن . " پرسیدم کسی واسه تون مشکلی درست نمی کنه ؟ " گفت کم . ولی بعضی وقتا چرا . اصلا یه بار منو گرفتن بردن بهزیستی . اونجا وضعم بد نبود . غذا ، جای خواب ، ... همه چی بود . ولی دوست ندارم اون جوری زندگی کنم . من که فقط خودم نیستم . خرج چند نفر دیگه هم رو دوش منه ... " از حرفاش بزرگی می بارید . بزرگ بود این پسرک 16 ساله . اون قدر که آدم جلوش کم می آورد . ته چشماش یه حسی بود که می گرفتت . نمی دونم اون چیزی که ته نگاه این بچه ها موج می زد غم بود یا اراده ولی هر چی بود ، عمیقشون کرده بود . خیلی عمیق تر از بچه های هم سن خودشون که فقط یه تصویر خالی دیدن از زندگی و نمی دونن اون طرف نقاب چه خبره . ساعت طرفای 30 . 9 شب بود . بهش گفتم نمی خوای بری خونه ؟ " یه فال دیگه بفروشم دشتم کامل شه و برم " آخرین فال هم ازش گرفتم .

" نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ، ما را بس . "

                                            

پ.ن : انتخاب سرکار خانم فوقانی((مدیر وبلاگ نوشته های من)) به عنوان ششمین وبلاگ نویس برتر بانوان را به ایشان تبریک گفته و برای ایشان موفقیت های روز افزون آرزومندیم .

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387  |

 

بالا بالای صفحه