کبوترهای روی تراس در حالی که تند تند خورده نون های روی زمین را نوک می زدن به عقابی که توی قفسش داشت بال بال می زد هم نگاه می کردن و مسخرش می کردن . بهش گفتن تو که اصلا توی قفس به دنیا اومدی که نمی تونی بپری ، پس چرا هی الکی بال بال می زنی ؟ عقاب جواب داد : دارم تمرین می کنم تا وقتی که آزاد شدم پرواز کردن بدونم . یه کبوتر که چند تا پر سرخ بین پراش داشت و رییس بقیه کبوترها بود پوزخندی زد و در حالی که آخرین خورده های نون را از زیر نوک کبوتر های دیگه به زور نوک می زد به عقاب گفت : برو بابا ، ماها تموم عمرمون پرواز کردیم ، همینمون مونده که تو از توی قفس بیای و به ما درس پرواز بدی جوجه عقاب . خورده های نون که تموم شده همه گی پر زدن و رفتن . اشک تو چشمای عقاب جمع شده بود . یک دفعه حس کرد که دنیا داره دور سرش می چرخه . احساس کرد که تنش بی حس شده و دیگه نمی تونه روی میله توی قفس سر پا بمونه و برای همین با تمام قدرتش بال بال زد تا تعادلش رو حفظ کنه که یک دفعه قلاب بالای قفس که قفس رو به سقف وصل کرده بود بر اثر این بال بال زدن ها و تکون های شدید در رفت و قفس افتاد کف زمین و قفل درش خورد شد . اولش عقاب باورش نمی شد ، از قفس به آرومی اومد بیرون و خودش رو کشون کشون کشید لب تراس . تمام تنش می لرزید و چشماش سیاهی می رفت . به هر زحمتی بود بال هاش رو باز کرد و به خودش گفت مرگ بهتر از هیچ وقت نپریدنه . از این حرف جرات گرفت و خودشو از اون بالا پرت کرد پایین ....
چند دقیقه بعد به کبوتری که چند تا پر سرخ داشت و زیر چنگال هاش داشت جون می داد گفت : اونایی که تنشون توی قفس دیگرون زندانیه شاید یه روزی آزاد بشن ولی اونایی که فکرشون توی قفس خودشون زندانیه هیچ امیدی به آزادیشون وجود نداره .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در یکشنبه پنجم آبان 1387
|