مثل برق گرفتگی بود . تصویری از آخرین کنسرتش در صفحه آخر همشهری و یک خبر کوتاه ، به همان کوتاهی که برای همه مان واقع می شود ، " فرهاد در گذشت " در سن 59 سالگی و بر اثر جگر سوختگی !!!
هرگز فرهاد را ندیده بودم اما صدایش را بسیار شنیده بودم از همان زمان کودکی . شاید به همین دلیل هست که هر وقت صدایش را می شنوم تصویر کوچه ای را می بینم که در آن کودکی هایم را جا گذاشته ام . فرهاد حق داشت که بره . او تموم شده بود . دیگه اینجا گنجایش او و دغدغه هاش را نداشت . آخه تو روزگار سینتی سایزر که دیگه جایی واسه مرد نیست . مردها اسطوره شدن . تو زمونه ای که دلقک خریدار داره دیگه جایی برای نوش زهرهای تلخک نیست . تو روزگار یخ زده پست الکترونیک دیگه کیه که خریدار دخترک چادر سیاهی باشه که یک سال صبر می کنه شب چهارشنبه سوری بیاد تا با هزار شوق پشت در خونه شما قاشق زنی کنه و از این طریق شوق بلوغش را به گوش شما برسونه ؟ دیگه مدت هاست که شب چهارشنبه آخر سال بچه های محله ما به جای بوته روشن کردن و پریدن از روی آن ، فقط ترقه می زنن . تو عصر پلی استیشن و نینتندو کدام کودکی می دونه الک دولک چیه ؟ دیگه کدام کودکی سکه عیدی می گیره تا بدونه شوق شمردن سکه ها چه رنگی داره ؟ آره . اون حق داشت که بره و کودکی های ما را هم با خودش ببره . نمی دونم کجا خوندم که وقتی آهویی عزیزش را از دست می ده داغی بر جگرش حک می شه که از عمرش کم می کنه . انگار فرهاد از این داغ ها بسیار بر جگر داشت . نهایت انرژیش را تو کنسرت کلن دیدم که چگونه در نهایت عرق ریزی و تواضع " نجوا " می کنه و " کودکانه " بوی عیدی را در فضای قدیمی " گنجشکک اشی مشی " به شنوندگانش منتقل می کنه . فرهاد در زندگیش " خوشا برای همه " را می خواست . آخرین ترانه زندگیش را " شبانه " خواند و " کوچ بنفشه ها " را محقق ساخت . در نهایت آنچه ماند از او " مرد تنها " یی بود که غم نان می آزردش و در " شبانه " های شهری بدون " گل یخ " جان داد . فریاد های " آیینه " راستگو کار دستش نداد ؟ هر چه بود فرهاد " هفته های خاکستری " اش را با پایانی به نام " جمعه " پیوند زد . به هر حال " گفنتی ها کم نیست " و " سقف " بی روزن این شهر که امیدی بر " کوچه " های پر از آواز او داشت دیگر جای نفس کشیدن نیست . می توان نفس کشید و " زمزمه درد " را انکار کرد ؟ زمزمه می کنم رباعی ابو سعید ابوالخیر را با صدای ماندگار او :
امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آنکس که خریدار بدو رایم نی
و آنکس که بدو رای خریدارم نی
پی نوشت:با تشکر بسیار ازدوست عزیزم سرکارخانم آزاده مدیر وبلاگ وزین و پرمحتوای " هنر دستی " که زحمت طراحی این قالب بسیار زیبا را کشیدند . برای ایشان و خانواده محترمشان سلامتی و موفقیت روز افزون آرزومندم .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
|