تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






 

چشمات رو دیوونه وار دوست دارم . با چشمام سلام می کنم ، با چشمات جواب می دی . با چشمام از دوست داشتن می گم ، با چشمات از دوست داشتن می گی . خیره می شم . غرق می شم . جون می گیرم . تنفس می کنم . چشمات رو با تمام وجود حس می کنم ، پنجره مقدسی که من رو به سوی مقدس ترین احساس زیستن می بره ، به سوی عشقی از جنس آبی آسمون ، از جنس سبز جنگل ، از جنس صورتی نسیم ، از جنس دریا .

سلام !

کلمه ای با همون آهنگ قدیمی . آهنگی که زندگی رو در جانم می ریزه . می گم : یادت هست ؟ می گی : هیچ چیزی یادم نیست . دردها و رنج ها در ذهنم می گذره . راستی چرا باید با یاد آوری خاطره خراب شد ؟ می گم : یادم رفت . می خندی . می خندیم . سپید و صورتی . راستی بریم پای رود خونه . می ریم . اون سمت کلبه جنگلی رود خونه کوچیک ماست و این سمت جنگل بزرگ . میون جنگل کلبه ای تنهاست که عشقی بزرگ تنهاییش رو پر می کنه .

                                

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه هفتم شهریور 1388  |

 

بالا بالای صفحه