تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






 

امشب یه جوریه ... یه جور عجیبی آروم ... انگار که نشسته باشی تو یه کافه ، کوچیک و خلوت  ، ته دنیا ... شیر قهوه ت رو آروم آروم هم بزنی و از پنجره بیرون رو نگاه کنی ... سبزی برگ های شمعدونی لب پنجره ، نگاهتو خیس کنه ... فنجون بزرگ سفالی رو بی اونکه از پنجره چشم برداری ، به لب هات نزدیک کنی و بوی ناب قهوه گیجت کنه ... یواش یواش قهوه رو مزه مزه کنی و بذاری تلخی و داغیش ، لرد ببنده روی لب هات و گم بشی . شاید تو وزش نسیم ... شاید تو جریان سیال یه ترانه ... شاید هم تو آغوش یه خاطره

 

                                          

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه ششم آبان 1388  |

 

بالا بالای صفحه