عجب مهتاب بی تابی! دوست دارم تا خود صبح ستاره بگيرم . قلابم رو به آسمون بندازم و تور ستاره گيریم رو تو ساحل ابرا بگسترونم . هر چی ستاره جمع کردم ميون تو و ماه و خودم قسمت می کنيم . خورده ستاره ها هم مال من . می خوام فردا یه معجونی بسازم از ستاره و صبح و بارون . لاجرعه سر بکش تا فردا شب تو باشی که قايقت رو به آسمون میندازی . اينجا تو قاب پنجره منتظرت می مونم . پاروها رو فراموش نکنی .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در سه شنبه دوازدهم آبان 1388
|